شعر معاصر

گزیده شعر های معاصر

می خواستم برای شما گردو بیاورم

می خواستم برای شما گردو بیاورم
اگر باغچه ی حیاط ما درخت گردو داشت،
حیاط ِخانه ی ما باغچه داشت؛
اگر خانه ی کوچک ما ........حیاط داشت!
می خواستم برای شما گردو بیاورم
اگر کمی زودتر به دنیا آمده بودم
اگر کسی یادش نمی رفت،
شما را دوباره خلق کند!!!

امیر بختیاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:2  توسط غزل  | 

روزی پنج بار پینه های دستانش را نشان می داد

روزی پنج بار پینه های دستانش را نشان می داد
بیشتر از پانزده بار خم می شد
اما اگر میان این سطرها
باران گرفته بود
فرش ماشینی اتاقِ کوچکش ،خیس می شد!
می شنوی؟
اگر کنار این حرف ها
ساعتش زنگ می زد و...زنگ نمی زد
کارش را از دست داده بود!
می بینی!؟
کارگر آنقدر خسته بود که حتا نتوانست
این شعر را یک بار بخواند!!!

پدر که برگردد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:2  توسط غزل  | 

زنان شهرم،

زنان شهرم،
روسری شان را گره می زنند؛
مردان شهرم،
یقه ی شان را می بندند؛
تا در خیابان ها،
نفسی بکشند!!!

امیر بختیاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:2  توسط غزل  | 

وقتی فهمید

وقتی فهمید
تهران ،
پر شده از تابلوهای ورود ممنوع
توقف ممنوع
عکاسی ممنوع
قدم زدن با سگ ممنوع
عصایش را کنار گذاشت
تفنگ قدیمی اش را برداشت
تا تهران را دوباره فتح کند!
پدر بزرگ ...
تنها کسی است که هنوز فکر می کند زنده است!!!

امیر بختیاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:2  توسط غزل  | 

کارشان که تمام شد...

کارشان که تمام شد...
خاکمان کردند!
از دستان ما نوشتند،
با پا های ما دویدند،
به ریش های ما خندیدند،
خسته که شدند...
کنار ما خوابیدند ؛
از روی ما رد شدند،
از پشت ما.... گذشتند!
ما ، تنها ابزار های با احساسی بودیم
که هیچ وقت، سرجایمان قرار نگرفتیم!

امیر بختیاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:1  توسط غزل  | 

به صد هزار صنعت هزار آرایه

به صد هزار صنعت هزار آرایه
از ابتدای الفبای فارسی تا…((ی))

چه می توان گفت از دردهای دنیایی ؟
چه می توان گفت از شاخه های بی سایه ؟

کجا نوشته که باید به گریه تن بدهم
به جای شادی و خنده کنار همسایه

کجا نوشته که نان را به خون دل بخورم
کدام سوره و صفحه و یا کدام آیه

خدای من به خدایی خود ترحم کن
به کفر خفته در این حرفهای بی پایه

امیر ارجینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:0  توسط غزل  | 

بچه بودم باد بادکای رنگی

بچه بودم باد بادکای رنگی
دلخوشی هر روز و هر شبم بود

خبر نداشتم از دل آدما
چه بی بهونه خنده رو لبم بود

کاری به جز الک دولک نداشتم
بچه بودم به هیچی شک نداشتم

بچه بودم غصه وبالم نبود
هیشکی حریف شور و حالم نبود

بچه که بودم آسمون آبی بود
حتا شبای ابری مهتابی بود

بچگی و بچه گیا تموم شد
خاطره های خوش رو دست من مرد

تا اومدم چیزی ازش بفهمم
جوونی اومد ، اونو با خودش برد

 امیر ارجینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:59  توسط غزل  | 

رفیق من سنگ صبور غمهام

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها
خیلی دلم شکسته از خیلی ها

نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش
طاقت بیارو مرد باش

امیر ارجینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:59  توسط غزل  | 

من از تو دل نمی برم

من از تو دل نمی برم
اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفته ای تو را
به خاطرات بسپرم

هنوز هم خیال کن
کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام
بخاطرت شکسته ام

تو در سراب آینه
شبانه خنده میکنی
من شکست داده را
خودت برنده میکنی

نیامدی و سالها
نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من
چه عاشقانه سوختم

رفیق روزهای خوب
رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من
همیشه در هنوزها

صدا بزن مرا شبی
به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را
بدون من شناختی

امیر ارجینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:59  توسط غزل  | 

آهای تو که به خوابی

آهای تو که به خوابی
عمیق و سرد رفتی
تو قلبا سبز موندی
اگرچه زرد رفتی

کناره خاطراتم
با تو همبشه خندس
طرحی که از تو دارم
شبیه یک پرندس..

هر جا که باشی خوبه
روشن و بی غروبه
غمی نداره تا هی
به قلب تو بکوبه

تو اوج هر بی کسی
همیشه سبزو زنده
بدون دل واپسی
پر بزن ای پرنده..

امیر ارجینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:59  توسط غزل  | 

مطالب قدیمی‌تر