تبليغاتX
شعر نو
بزرگترین وبلاگ ادبی ایران
 

در عکس چشمان تو
خواب های من پیداست .
در شبیه پوست من
شب ها
چیزی شبیه خواب های تو می چرخد
هر شب به خواب هایم بیا
تا عکسمان هی به هم شبیه تر شود 


نه آدمم نه گنجشك
اتفاقي كوچكم
هر بار مي افتم
 دو تكه مي شوم
نيمي را باد مي برد
نيمي را مردي كه نمي شناسم

 

قصه

رفتي
رفتي
به آخرين جاده رسيدي
به آخرين پرچين
آن سو كسي منتظر نبود
نه حتا ساقه ي لوبيا كه تو را به قصر بالاي ابرها ببرد

خط را بگير و بيا
اين جا هنوز بستري است بي پرچين
و زني در باد
سرگرمِ كشتِ قاصدك


بگذار در فاصلهُ پوست تو و غربتِ من
يك بار كلاغ به خانه اش برسد
پيش از آن كه قصه به سر شود .

از مجموعه شعر هاي خط خطي روي شب و پا برهنه تا صبح  (گراناز موسوي )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/30ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

 

آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش
آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
ان روزها رفتند
آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من
آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد
چشمم به روي هرچه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مينوشيد
گويي ميان مردمکهايم
خرگوش نا آرام شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت
شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت

آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش
کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم
پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ،
آرام ميباريد

 از کتاب تولدي ديگر (فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/30ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

 

 قلبم راتقديمت ميكنم تا بداني بي رياترينم اشكي براي اندوهت مي ريزم تابداني پر احساس ترينم شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميكنم حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم موجي از عشق را برساحل وجودت ميفرستم تا بداني عاشق ترينم وشعرم را تقديمت ميكنم تا بداني كه من ساده ترينم

موفق باشید سیاوش  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

 

پروردگارا :                                                                                      
به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم
دليري ده تا تغيير دهم آن چه را كه مي توانم تغيير دهم
بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند

 

در دلم هر لحظه سودايي ديگر است در وجودم هر زمان شوق رسيدن آرزوي پر زدن انتظار ديدن است گاه گاهي در آسمان چشم تو پر مي زنم يا که گاهي در خيالت مي رسم ديدنت! ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ي ديرينه است بر تمام ميله هاي اين قفس اين قفس از جنس خاک و لحظه ها رنگ مشکي مي زنم رنگ مشکي، رنگ آرزوهاي من است

 

شبها ديگر آن شبهای رويایی نبود
تب ها ديگر آن تب های شيدايي نبود
در ميان ظلمت شب
در هجوم بی کسی
همدم من , يک دل آرام و رويايي نبود
من به دنبال کسی می گشتم ,اما گم شدم
طاقت اين دل , هوای سرد صحرايي نبود
آه , اين دل طاقت غم های بی پايان نداشت
اين دل بيچاره را عادت به تنهايي نبود
بعد کوچ ماه تا پشت سياهی های ابر
آسمان شب دگر اعجاز زيبايي نبود
کاش سهم من از اين دنيا , از اين دنيای پست
انتظار و درد و هجران و شکيبايي نبود
روزها رفتند و ايام جوانی شد به باد
کاش آن معشوقه يک معشوق هر جايي نبود ........

 

وقتی که تو نیستی ؛ نه هستهای ما آنگونه که بایدند نه بایدها .. مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض فرو میخورم . عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم : باشد برای روز مبادا !! اما در صفحه های تقویم ؛ روزی به نام روز مبادا نیست .. آن روز هرچه باشد .. روزی شبیه دیروز ؛ روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست .. اما چه کسی میداند ؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد .. وقتی که تو نیستی نه هستهای ما چونانکه بایدند نه بایدها .. هر روز بی تو ؛ روز مباداست

 

ای در پشت ثانیه ها!
ابدیت کجاست؟!
برای سرکشیدن آن تشنه ترم از سراب
ای اصیل!
ای همرنگ خاموشی!
کاش در ذات اشیاء می شد شناور بود
همیشه را می شد نوشید
در همهء کوچه باغها خانه کرد
آسایش هر خانه را سنجید
ای اصیل!
از کوچکی لحظه ها دلتنگم
تمام جذبهء هستی را می فهمم
دلتنگ حوادثم
دلگیرم از مهابت مرگ
تمام اشکال را می خواهم
تمام اشکال بودن را
... جوانب من تهیست
گویی آغاز و انجامی؟... هیچ!
آغوش بی زمانی را به من هدیه کنید
کسی نیست؟!
مطلق را به من نشان بدهید

 

شبانگاهان لب درياچه می رفتم
و می گفتم به خود
او يک شب آنجا ديده خواهد شد
من او را پيش از اين هرگز نديده
نام او را نيز نشنيده
ولی انگار روزگاری با هم آشنا بوديم
نمی دانم کجا بوديم
که من در نيلی چشمان او
او در کبود رود شعر من
زمانها در شنا بوديم
شبی آمد و ليک دير وقت آمد
نه فانوسی نه مهتابی
هوا بس تيره بود و دامن درياچه پر طوفان
سوار قايقی گشتيم و بر خيزابها رفتيم تا ديری
ولی دردا
چه تقديری
من او را باز هم نشناختم زيرا
که شب تاريک بود و ..

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

ما همه را فریب دادیم به هرکسی رسیدیم خنده ای بر لب کشیدیم در حالی که از درون می گریستیم .ما همه را فریب دادیم با شادی هایی که همه بوی غم می داد.... اما نتونستیم دل رو فریب بدیم.دل از خنده های دروغین ما خبر داشت .دل از آتشی که درون آن می سوختیم خبر داشت. ما همه رو گمراه کردیم. اما نتونستیم لحظه های بی کسیمون رو به گمراهی بیاندازیم.نتونستیم در تنهایی هم طرح خنده بر صورت بزنیم و گریه نکنیم...................

شعر فریب از خانم مدرس

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

 به نام او که زیبایی عشق از آن اوست

 

 وبلاگ شعر نو  برای علاقه مندان به شعر راه اندازی  شده از دوستانی که علاقه مند به همکاری با ما هستند خواهشمندام از طریق ایمیل با ما تماس بگیرند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

 

    

 

عکس 1                عکس 2                عکس 3                عکس 4                عکس 5

عکس 6               عکس 7                عکس 8                عکس 9


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/08ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

چند تا کتاب زیبا برای دانلود

1. خسرو وشيرين-نظامي گنجوي

2.رباعيات خيام(تاجيك)

3.رباعيات خيام(فارسي وانگليسي)

4.ليلي ومجنون-نظامي گنجوي

5.گزيده اشعار سهراب سپهري

6.ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

7.نيما يوشيج -افسانه

8.دکتر شفيعی کدکنی –از بودن و سرودن

9.از زبان برگ

10.بوی جوی موليان

11.درکوچه باغ های نيشابور

12.زمزمه ها

13.باغ آينه - احمد شاملو

14.آيدا، درخت، خنجر و خاطره

15.نامه هاي عاشقانه-جبران خليل جبران

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/08ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  |