تبليغاتX
شعر نو
بزرگترین وبلاگ ادبی ایران
forough.jpg    

فروغ فرخزاد

از کتاب تولدي ديگر

آن روزها


آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/24ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/17ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

همراز رویاها

 

تو ای همراز رو یاها ، تو ای روح اهورایی     

رهایم میکنی یا نه از این کابوس تنهایی

 

نمی دانی که اینجا من چه دلتنگ و پریشانم

و شبهایم بدون تو ندارد صبح فردایی

 

تو رفتی و نپرسیدی از اندوه و غم غربت

رها کردی مرا در این شب تاریک و یلدایی

 

بیا من را ببر با خود که اینجا بی تو می میرم

و می ترسم بدون تو از این آوار تنهایی

 

دخیل آرزو یم را به چشمان تو می بستم

بر یدی از من و دیگر به دیدارم نمی آیی

 

اگر چه رفتم از یادت در این سرمای پاییزی

هنوز اما بهار من ! تو در یادم شکوفایی

  شعر و احساس

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/17ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

به دوستم گفتم :

                      می بینی که بر بازوان او تکیه داده دیروز بر بازوان من تکیه داده بود

دوستم گفت :

                     و فردا بر بازوان من 

گفتم : 

                     ببین چگونه کنارش نشسته  دیروز اینچنین کنار من نشسته بود   

گفت :

                    فردا کنار من

 گفتم :

                    نگاه کن از جام او می نوشد دیروز از جام من می نوشید

گفت :

                    و فردا از جام من

گفتم :

                  می بینی چگونه با محبت به او خیره شده و تسلیم اوست

گفت :

                  فردا بر من خیره خواهد شد

گفتم :

                 میشنوی نجوای محبتی که بر گوشش می خواند ؟ دیروز این اواز بر گوش من نجوا می شد

 گفت :

                فردا در گوش های من

..........................................................................................................................................

انگاه گفتم :

                چقدر عجیب است

اما دوستم گفت :

                زندگی است که مردان ان را می گیرند ..... مرگ است که بر مردان غلبه می کند....

                و ابدیت است که همه را در بر می گیرد  .

بر گرفته شده از وبلاگ  اخرین برگ

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/14ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.           

                

 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/13ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشيد
همچون دشنامي برمي‌آيد
و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
و نسيم
وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
عشق
رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
و آسمان
سرپناهي
تا به خاک بنشيني و
بر سرنوشت ِ خويش
گريه ساز کني.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد
چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.
خامُش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!
۲۳ مرداد ِ ۱۳۵۹ 

 از کتاب ترانه های کوچک غربت احمد شاملو


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/08ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

گاهی که دلم به اندازه تمام غروب ها می گیرد چشم هایم را فراموش می کنم اما دریغ که گریه دستانم نیز مرا به تو نمی رساند من از تراکم سیاه ابر ها میترسم و هیچکس مهربان تر از گنجشک های کوچک کوچه های کودکی ام نیست و کسی دلهره های بزگ قلب کوچک مرا نمی شناسد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/06ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

دیشب امد پیشم و اتمام حجت کرد . ساعتی با او * راه می رفتم * گفت او گفتم * هر چه گفت اخر پذیرفتم * من نمی دانم چه صنعت کرد *
دیشب امد پیشم و اتمام حجت کرد * و مرا اخر به پایانم * با لبی پر خنده دعوت کرد * من نمی دانم چه ها گفتم : هم خوش و خندان هم اشفتم * بعد از ان خفتم

بابت این شعر زیبا هم از پریسا خانم ممنونیم

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/03ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

ای انکه با من از خود من اشناتری حقا که صادقانه ترین شعر باوری ای ارزوی ناب من ای جلوگاه عشق باخودمرابه نقطه اغاز می بری؟ سوگند می خورم نپزیرم به جزتورا حتی اگر ز عهد خود اسوده بگذری

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/03ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

اگر تندبادی براید ز کنجستمکاره خوانیمش ار دادگراگر مرگ دادست بیداد چیستازین راز جان تو آگاه نیستهمه تا در آز رفته فرازبرفتن مگر بهتر آیدش جایدم مرگ چون آتش هولناکدرین جای رفتن نه جای درنگچنان دان که دادست و بیداد نیستجوانی و پیری به نزدیک مرگدل از نور ایمان گر آگنده​ایبرین کار یزدان ترا راز نیستبه گیتی دران کوش چون بگذریکنون رزم سهراب رانم نخستز گفتار دهقان یکی داستانز موبد برین گونه برداشت یادغمی بد دلش ساز نخچیر کردسوی مرز توران چو بنهاد رویچو نزدیکی مرز توران رسیدبرافروخت چون گل رخ تاج​بخشبه تیر و کمان و به گرز و کمندز خاشاک وز خار و شاخ درختچو آتش پراگنده شد پیلتنیکی نره گوری بزد بر درختچو بریان شد از هم بکند و بخوردبخفت و برآسود از روزگار بخاک افگند نارسیده ترنجهنرمند دانیمش ار بی​هنرز داد این همه بانگ و فریاد چیستبدین پرده اندر ترا راه نیستبه کس بر نشد این در راز بازچو آرام یابد به دیگر سرایندارد ز برنا و فرتوت باکبر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگچو داد آمدش جای فریاد نیستیکی دان چو اندر بدن نیست برگترا خامشی به که تو بنده​ایاگر جانت با دیو انباز نیستسرانجام نیکی بر خود بریازان کین که او با پدر چون بجستبپیوندم از گفته​ی باستانکه رستم یکی روز از بامدادکمر بست و ترکش پر از تیر کردجو شیر دژاگاه نخچیر جویبیابان سراسر پر از گور دیدبخندید وز جای برکند رخشبیفگند بر دشت نخچیر چندیکی آتشی برفروزید سختدرختی بجست از در بابزنکه در چنگ او پر مرغی نسختز مغز استخوانش برآورد گردچمان و چران رخش در مرغزار
+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/03ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

 

هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد  

و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود 

 

گابرییل گارسیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/01ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

 

در قير شب

ديرگاهي است كه در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي‌خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه‌اي نيست در اين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه‌اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي‌بندد
مي‌كنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد .
نقش‌هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح‌هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي
دست‌ها پاها در قير شب است

 

بي پاسخ

در تاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد .
خودم را در پس در تنها نهادم
و به دورن رفتم :
اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد .
سايه‌اي در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد .
پسي من كجا بودم ؟
شايد زندگي‌ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم
كه بيخودانه همه خلوت‌ها را بهم مي‌زد
و در پايان همه رؤساها در سايه بهتي فرو مي‌رفت .
من در پس در تنها مانده بودم .
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده‌ام .
گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود ،
در گنگي آن ريشه داشت .
آيا زندگي‌ام صدايي بي پاسخ نبود ؟
در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود .
و من در تاريكي خوابم برده بود .
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هشياري خلوت خوابم را آلود .
آيا اين هشياري خطاي تازه من بود ؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
فكري در پي در تنها مانده بود .
پس من كجا بودم ؟
حس كردم جايي به بيداري مي‌رسم .
همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم :
آيا من سايه گمشده خطايي نبودم ؟
در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت . پس من كجا بودم ؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/01ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  |