فروغ فرخزاد
از کتاب تولدي ديگر
آن روزها
آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر....


تو ای همراز رو یاها ، تو ای روح اهورایی
رهایم میکنی یا نه از این کابوس تنهایی
نمی دانی که اینجا من چه دلتنگ و پریشانم
و شبهایم بدون تو ندارد صبح فردایی
تو رفتی و نپرسیدی از اندوه و غم غربت
رها کردی مرا در این شب تاریک و یلدایی
بیا من را ببر با خود که اینجا بی تو می میرم
و می ترسم بدون تو از این آوار تنهایی
دخیل آرزو یم را به چشمان تو می بستم
بر یدی از من و دیگر به دیدارم نمی آیی
اگر چه رفتم از یادت در این سرمای پاییزی
هنوز اما بهار من ! تو در یادم شکوفایی
می بینی که بر بازوان او تکیه داده دیروز بر بازوان من تکیه داده بود
دوستم گفت :
و فردا بر بازوان من
گفتم :
ببین چگونه کنارش نشسته دیروز اینچنین کنار من نشسته بود
گفت :
فردا کنار من
گفتم :
نگاه کن از جام او می نوشد دیروز از جام من می نوشید
گفت :
و فردا از جام من
گفتم :
می بینی چگونه با محبت به او خیره شده و تسلیم اوست
گفت :
فردا بر من خیره خواهد شد
گفتم :
میشنوی نجوای محبتی که بر گوشش می خواند ؟ دیروز این اواز بر گوش من نجوا می شد
گفت :
فردا در گوش های من
..........................................................................................................................................
انگاه گفتم :
چقدر عجیب است
اما دوستم گفت :
زندگی است که مردان ان را می گیرند ..... مرگ است که بر مردان غلبه می کند....
و ابدیت است که همه را در بر می گیرد .
بر گرفته شده از وبلاگ اخرین برگ
از کتاب ترانه های کوچک غربت احمد شاملو


بابت این شعر زیبا هم از پریسا خانم ممنونیم

هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد
و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود
گابرییل گارسیا
در قير شب
ديرگاهي است كه در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا ميخواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنهاي نيست در اين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايهاي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدمها
سر بسر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم ميبندد
ميكنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد .
نقشهايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرحهايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي
دستها پاها در قير شب است
بي پاسخ
در تاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد .
خودم را در پس در تنها نهادم
و به دورن رفتم :
اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد .
سايهاي در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد .
پسي من كجا بودم ؟
شايد زندگيام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم
كه بيخودانه همه خلوتها را بهم ميزد
و در پايان همه رؤساها در سايه بهتي فرو ميرفت .
من در پس در تنها مانده بودم .
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديدهام .
گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود ،
در گنگي آن ريشه داشت .
آيا زندگيام صدايي بي پاسخ نبود ؟
در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود .
و من در تاريكي خوابم برده بود .
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هشياري خلوت خوابم را آلود .
آيا اين هشياري خطاي تازه من بود ؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
فكري در پي در تنها مانده بود .
پس من كجا بودم ؟
حس كردم جايي به بيداري ميرسم .
همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم :
آيا من سايه گمشده خطايي نبودم ؟
در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت . پس من كجا بودم ؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بود