تبليغاتX
شعر نو
بزرگترین وبلاگ ادبی ایران

Image hosting by
 TinyPic

 

 

بسم رب المهدي و بسم رب المنتظر
 
از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برايم بگويد.

پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه کارت ايد؟

گفتم: سراغ گلي را مي جويم. مي شناسي اش؟؟؟

گفت: کدامين گل تو را اينچنين بي تب و تاب کرده است؟

گفتم: به دنبال زيباترينم.

گفت: گل سرخ را مي گويي؟

گفتم: سرخ تر از ان سراغ ندارم.

گفت: به عطر کدامين گل شبيه است؟

گفتم: خوشتر از ان بوي ديگري نمي شناسم.

گفت: از ياس مي گويي؟

گفتم: سپيد تر از ان نيز نمي دانم.

گفت: در کدامين گلستان مي رويد؟

گفتم: در ان صحرا گلستاني که از شرم ديدگانش هيچ گل ديگري نمي رويد.

به ناگاه ديدم پروانه,


بي تاب تر از من ناارامي مي کند.........

از اين گل و ان بوته,


گفت: اسمش چيست که اينگونه از ادميان دل برده است؟

گفتم به زيبايي نامش نديدم.

گل نرگس را مي گويم. مي شناسي اش؟؟؟

به ناگاه ديدم پروانه,


بالهايش به روشني شمع مي درخشيد.

گويي شعله از درون,


توان رفتن نداشت... به سختي خود را به روي باد نشاند
 
و از مقابل ديدگانم دور شد.......

اري....

او گل نرگس را يافته بود. شراره هاي وجودش خبر از ان گل زيبا مي داد........

اينک دوباره من ماندم و اين نام اشنا و غريب.......

در صحراهاي غربت, تا ادينه اي ديگر, به انتظار نشسته ام,
 
 تا شايد به همراه پروانه اي, به ديار اشنايت قدم گذارم.......
 
مهدي جان.....


مولاي من......

مي دانم که لحظه ديدار نزديک است.......

اما ديگر توان ثانيه ها را ندارم.......

مي دانم که چيزي به پايان راه نمانده است.......

اما ديگر توان رفتن ندارم.......

مي دانم که تا سپيده دم وصال


اما ديگر تاب سرخي غروب را ندارم........

از اين رنگ رنگ پروانه هاي دروغين خسته شده ام.......

از ادينه هاي سراب گونه ي بي وصال به ستوه امده ام........

ديگر توان رفتن ندارم.......


گل نرگس بيااااااااااا
 

0
 
«اللهم عجل لوليک الفرج»

 
«العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان»
پروانه وارم کن که ديگر تحمل دوريت ندارم......
,طلوع و غروبي چند,
باقي نمانده است........ زودتر بياااااااا 
+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/22ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

 

SHAMLOO.jpg
باغِ آينه
چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي مي‌روم.
گهواره‌هاي ِ خسته‌گي
از کشاکش ِ رفت‌وآمدها
بازايستاده‌اند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي ِ خاکسترشده را روشن مي‌کند.

فريادهاي ِ عاصي‌ي ِ آذرخش ــ
هنگامي که تگرگ
در بطن ِ بي‌قرار ِ ابر
نطفه مي‌بندد.
و درد ِ خاموش‌وار ِ تاک ــ
هنگامي که غوره‌ي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخ‌سار ِ طولاني‌ي ِ پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين ِ شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌ام

تو از خورشيدها آمده‌اي از سپيده‌دم‌ها آمده‌اي
تو از آينه‌ها و ابريشم‌ها آمده‌اي.

در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي
نوميدوار طلب کرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله‌ي ِ دو مرگ
در تهي‌ي ِ ميان ِ دو تنهائي ــ
]نگاه و اعتماد ِ تو بدين‌گونه است![

شادي‌ي ِ تو بي‌رحم است و بزرگ‌وار
نفس‌ات در دست‌هاي ِ خالي‌ي ِ من ترانه و سبزي‌ست
من
برمي‌خيزم!
چراغي در دست، چراغي در دل‌ام.
زنگار ِ روح‌ام را صيقل مي‌زنم.
آينه‌ئي برابر ِ آينه‌ات مي‌گذارم
تا با تو
ابديتي بسازم.


مرثيه
نيم‌روز...
نيم‌روز...
بي‌آن‌که آفتاب را در نصف‌النهار ِ خوف‌انگيزش بازببينيم،
در پس ِ ابرهاي ِ کج، نقاب‌هاي ِ گول و پرده‌هاي ِ هزاران‌ريشه‌گي‌ي ِ
باران آيا
زمان از نيم‌روز ِ موعود گذشته است
و شب ِ جاودانه ديگر، چندان دور نيست؟
و ستاره‌گان، در انتظار ِ فرمان ِ آخرين به سردي مي‌گرايند
تا شب ِ جاودانه را غروري به کمال بخشايند؟

نيش‌خندها لبان ِ تازه‌تري مي‌جويند
و چندان‌که از جُست‌وجوي ِ بي‌حاصل بازمي‌مانند
به لبان ِ ما بازمي‌آيند.

از راه‌هاي ِ پُرغبار، مسافران ِ خسته فرامي‌رسند...
«ــ شست‌وشوي ِ پاهاي ِ آبله‌گون ِ شما را آب ِعطرآلوده فراهم
کرده‌ايم
اي مردان ِ خسته
به خانه‌هاي ِ ما فرودآئيد!»
«ــ در بستري حقير، اميدي به جهان آمده است.
اي باکره‌گان ِ اورشليم! راه ِ بيت‌اللحم کجاست؟»
و زائران ِ خسته، سرودگويان از دروازه‌ي ِ بيت‌اللحم مي‌گذرند و در
جُل‌جُتاي ِ چشم‌به‌راه، جوانه‌ي ِ کاج، در انتظار ِ آن‌که به هياءت ِ
صليبي درآيد، در خاموشي‌ي ِ شتاب آلوده‌ي ِ خويش، به جانب ِ
آسمان ِ تهي قد مي‌کشد.......

بر گرفته از سايت http://www.iranpoetry.com

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/09ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  |