تبليغاتX
شعر نو
بزرگترین وبلاگ ادبی ایران
 

صادق هدایت

صادق هدايت،شب سه شنبه 28 بهمن 1281 خورشيدي(17 فوريه 1903) در خانواده اي اشرافي در تهران به دنيا آمد.در كودكي به دليل ظرافت و زيبايي و داشتن موهاي طلائي و چشمان آبي،همه ي افراد خانواده دوستش مي داشتند.نام او را به رسم معمول بزرگ خانواده نير الملوك(جد پدري هدايت) "صادق" نهادند.

يكي از نياكان او،"رضا قلي خان هدايت" نويسنده ي "مجمع الفصحا" اديب نام آور دوره قاجاريه است.به گفته ي "محمود هدايت": ((برادرم صادق،در همه ي دوره ي كودكي مايه سرگرمي بزرگ و كوچك خانواده بود.حركات و گفتار شيرين و دلچسبش همه ي ما را سرگرم مي كرد.در پنج شش سالگي خيلي زودتر از معمول و سن خودش،آرامش و سكوتي در او ديده مي شد.شيطنت هاي بچگانه نداشت،غالبا در خودش فرو مي رفت و از ديگر كودكان كناره مي گرفت...))

صادق هدايت را در شش سالگي به مدرسه ي "علميه" سپردند و او پس از پايان گرفتن آموزش دوره ي ابتدايي،به "دارالفنون" رفت و تا سال سوم دبيرستان در آنجا درس خواند،ولي پس از مدتي از برنامه ي درس ها سر خورد،و از قيل و قال مدرسه، دلش گرفت،و براي ياد گرفتن زبان خارجي پافشاري كرد.پس او را به مدرسه ي "سن لوئي" فرستادند.او در آنجا با پشتكار زياد زبان فرانسه را فرا گرفت،و به نامه نويسي به انجمنهاي ادبي اروپا پرداخت،و كتابها و رساله هاي دلخواه خويش را به اين وسيله بدست آورد.

 ادامه بیوگرافی را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

 

آن زمان که هيچ کس نبود،حتي زمان هم نبود،نميدانم کجا اما يک جايي آن بالاها-نه،هنوز بالا و پاييني هم نبود،حرف نبود،کلمه نبود،نه شب بود و نه روز،اصلا هيچ چيز نبود-خدا بود.فقط خدا.و خدا آفريد،زمان و مکان را،شب و روز را،کلمه را،آدم را و سيب را.*** يک شب که مثل همه شبها نبود،مردي که مثل همه مردم نبود،در غاري کوچک،به چيزي که هيچ کس نميداند،فکرميکرد،که ناگهان نوري از آسمان نازل شد.****آن نور فرشته اي بود که از طرف خدا براي آن مرد نامه آورده بود.پيش از آن هم خدا چندبار براي آدم نامه فرستاده بود.اما اين دفعه فرق ميکرد.چون قرار بودآخرين نامه باشد.؟!!!! فرشته گفت:"بخوان"،اما آن مرد که خواندن بلد نبود!خدا که از آن بالا همه چيز را تماشا مي کرد-نميدانم چطور-اما کاري کرد که مرد توانست بخواند و او نامه خدارا خواند:"بخوان به نام پروردگارت که تو راآفريد ..."و آن مرد پايين رفت تا برود و آخرين نامه خدارا براي مردم بخواند.***** اگر دلت گرفته است و نميداني چرا،اگر از بي وفايي دنيا و آدمهايش حالت گرفته است،اگر جواني را سوار پرشيا ميبيني و فکر ميکني حقت را خورده اند،اگر دانشجويي يا سر باز يا مسافر و دلت براي دست هاي خسته پدر و نگاه مهربان مادر تنگ شده است،اگر گمان مي کني چيزي را گم کرده اي و نميداني چيست،اگر ميخواهي داد بزني يا بلند بلند گريه کني و نميتواني.... ،اگر فکر ميکني دوره ليلي و مجنون به سر آمده،اگر غروب جمعه ها دلت بي بهانه تنگ مي شود..... ،اگر چندوقت است دلت را در خيابان جا گذاشته اي و فکر ميکني که عاشق شده اي،اگرفکر ميکني تنها ترين آدم روي زميني يااز هيچ چيزي شانس نياورده اي،اگر دلت پر است ازحرفهايي که به هيچ کس نميتواني بگويي و اگر....... يک شب وقتي همه خوابيده اند و فقط تو مانده اي و سکوت و ستاره ها آخرين نامه خدا را بخوان."بخوان به نام پروردگارت..." و اولين جواب را براي آخرين نامه خدا بنويس. بنويس به نام پروردگارت....و مطمئن باش خدا از آن بالا همه چيزرا تماشا ميکند(تهيه شده توسط خسته اي گمنام)

بدانيد اين تنها نامه ايست كه بي جواب نميماند.....

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  | 

فرا رسيدن ماه محرم و سال روز شهادت آقا امام حسين تسليت باد

 

محرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/11ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط سیاوش (مدیر وبلاگ)  |