سپهري از كساني است كه راه نيما را شناخته بود اما اين را با خود با شخصيت يگانه خويش پيمود او خود را با رنگ و كلمه بيان مي كرد مصالح خلاقيت او هم رنگ بود و هم كلمه و او با اين هر دو نقاشي مي كرد . يا با اين هر دو ماموريت ادبي خود را انجام مي داد تعجب نفرمائيد كه براي نقاشي او نيز تامل به ماموريت ادبي شده ام مي دانيد كه در نقاشي ايراني از گذشته هاي دور به خاطر منعي كه اسلام در مبارزه با آثار بت پرستي پيش آورده بود . پرسپكتيو ناگزير حذف شده يكي از منتقدين غربيي مي گويد نقاشي در آبستره همانجائي رسيده است كه نقاشي ايران اسلامي در طي قرون مي پيمود يعني در اين نقاشي نيز مانند آبستره رنگها يكديگر را فرا مي خوانند . نقاشي ماموريت ادبي مي يابد .
در اين كه مرگ و خودكشي همواره ضميمهي پروندهي بزهكارانهي صادق هدايت بوده ترديدي نيست و در اين هم نبايد ترديد كرد كه در نيم قرن گذشته مصلحين اخلاقي - در خانواده و جامعه - به هر جواني هشدار دادهاند تا مبادا به نوشتار هدايت به خاطر مرگانديشي و خودكشي نزديك شود. و گرچه اين هشدارها اغلب عبث بوده است. زيرا همهي ما نيز شايد آن اندرزها را شنيدهايم و از قضا بيشتر ما كتابخواني جدي را با هدايت شروع كرديم و با اينكه ممكن بود قصههايي مثل بوف كور و سه قطره خون را درست نفهميم، ولي چيزي در آنها بود كه ما را به سوي خود ميكشيد و از اين رو بسياري از ما نوشتههاي هدايت و تاريكترين و ماليخولياييترين آنها را كه بوف كور است، بارها خواندهايم و اغلب با اين فكر كه انگار مرگ انديشي هدايت در فرهنگ ما يك ضد ارزش و حركتي خلاف جريان آب بوده است! با اين كه ظاهرا" هشدارها را نشنيده ميگرفتيم، ولي پنهاني فاصلهي خود را نيز با مرگ انديشي هدايت حفظ ميكرديم تا مبادا ميل خودكشي به ما سرايت كند! گويي صداي مرگ مرگ فقط به گوش هدايت و راوي بوف كور و زنده بگور و سامپينگه ميرسيده و نه به گوش ما كه از بچگي در "فرهنگ مرگ" بزرگ شده بوديم و مرگ در دو قدمي ما بود يا بالاي سرمان پرپر ميزد و ما نميبايد يك لحظه از فكر مرگ غافل ميشديم و آن دو وجب خاكي را كه قرار بود در آن دفن شويم از جلوي چشممان دور كنيم! انگار كه جامعهي ما از آغاز تا نوشتار هدايت، همهي تاكيدش بر زندگي بوده و هر كودكي را از آنگاه كه در خشت ميافتاده تا آنگاه كه سر به خشت لحد ميگذارد، براي زندگي و با شور و شوق زندگي پرورش ميدادهاند! و اين تنها هدايت و استثناهاي نابهنجار بيمانند او بودهاند كه هنجار زندگي خواهي را در اين سرزمين مخدوش كردهاند. انگار تمامي يا وجه غالب ادبيات و عرفان ما در گسترهي تاريخ ايران زمين بر مرگ به مثابه آزادي و رستگاري متمركز نبوده است، و انگار كه اسطورهي همهي دورانها جمشيد جم، آن نخستين شهريار و دارندهي جام جهاننما و دوردارندهي مرگ را «سرور و شاه مردگان» نخواندهاند. تاملي بر اين نكته بصيرتبخش است كه چگونه جم كه بيمرگي براي مردمان خواست، شاه مردگان شد؟! و اين آغاز تاريخ اسطورهاي ماست؛ پس عجيب نيست اسطورهاي كه در اين فرهنگ، در ظلمات به دنبال آب حيات ميرود، اسكندر باشد. چه همان اسكندر مقدوني چه غير آن؛ به هر حال نامي بيگانه از فرهنگ هلني است. فرهنگي كه شايد پيشرو در شور و شوق زندگي بود و پيشرو در رويارويي با واقعيتهاي زميني و پيشرو در اسطورهزدائي آن گونه كه افلاطون روايت ميكند و شوپنهاور مهد شكوفايي «انكار خواست زندگي» را شرق ميشناسد.
ادامه مقاله را در ادامه مطلب بخوانيد