
نویسنده: رابرت استکر
مترجم: علی ثباتی
مقاله در ادامه مطلب
تبلور اختلالات روحي در شعر نو فارسي
بيژن باران
خلاصه. این مقاله گام نخستین جستاری در دو جهت در ادبیات معاصر ایران است. نخست، مناسبات اختلالات روحی با خلاقیت ادبی را بررسی میکند. دوم، تبلورات این مناسبات را در پیش کسوتان شعر نو، تحت ژانر ادبی مرثیه خوانی، مورد کنکاش قرار میدهد. یکی از مضار روال تکوین مدنیت جدید، اختلالات روحی و خلجانهای ذهنی در شهروندان مساعد است. در میان انسانهای حساس باید باین پرسش پاسخ داده شود: آیا خلاقیت ادبی منجر به اختلالات روحی می شود یا برعکس؟ رابطه خلاقیت ادبی با هزینه روحی در غرب، هم بطور آماری و هم نظری، نشان داده شده است. در ایران، مرثیه خوانی در بستر تاریخی- فرهنگی با جنبه غالب روال غم، گناه، قیام در مراسم اجتماعی بسیار چشم گیر است. سنت رثاء، با تنوع فراوان شکل، شامل مویه بر امور شخصی، گروهی، ملی می شود. این لایه بر شعر نو چون اعتیاد همه گیر از شاعران به خوانندگان پذیرا رخنه میکند؛ میتواند یکی از دلایل انزوای ادبی ایران در ادبیات جهان هم باشد. شادی در جهان امروزی از الویت ویژه ای برخوردار است. نسل پس از جنگ دهه 60 خود را با شجاعت از تخدیر سنت گریه و تعرض انفعالی میخواهد برهاند. با انطباق این دو، مناسبات و تبلورات، بر برخی آثار شاعران نو، متون آنها با برد ادبی- اجتماعی شان مورد نقدی نوین قرارمیگیرند. تا خواننده ابزار جدیدی در لذت، آموزش، نقد این آثار در دست داشته باشد؛ بتواند اشعار معاصر فارسی را با این ابزار محک بزند.
برای خواندن ادامه مقاله بر ادامه مطلب کلیک کنید
در بين غزلهاي شاعر بزرگ و سخن سراي نامدار شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي دو غزل وجود دارد، كه از نظر شكل و ساختار با ديگر غزلهاي اين شاعر بزرگ تفاوتي كلي دارد و به همين دليل نيز در نوع خود بسيار جذاب و دلپذير است ، ولي به دلايلي كه خواهد آمد، تاكنون آن گونه كه بايد مورد توجه شاعران ، اديبان و... قرار نگرفته است.
اين دو غزل كه در يك وزن و قافيه و رديف سروده شده اند، چنان از لحاظ ساختار دروني و بيروني بهم پيوسته اند، كه بايد آن دو را، يك غزل واحد شمرد و يا دو غزل پيوسته اي كه تشكيل يك غزل يگانه مي دهند. اين دو غزل عبارتند از:
غزل(1):«آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم تا برفتي زبرم صورت بي جان بودم»
غزل(2):«عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم شاكر نعمت و پرورده احسان بودم»
با توجه به تفاوت مفهومي و ساختاري اين دو غزل ، و نيز به گونه اي كه در نسخه هاي خطي پيش از نسخه چاپي مرحوم محمدعلي فروغي ، به دليل نوع خاص طبقه بندي كه در ثبت غزلهاي سعدي در كليات آثار وي از قديم ترين نسخه موجود تا زمان محمدعلي فروغي مرسوم بوده است. اين دو غزل در دو فصل جداگانه طبقه بندي و ثبت شده اند، به عبارت ديگر از اين دو غزل ، غزل شماره يك در بين غزلهاي فصل «طيبات» و غزل شماره دو در فصل «بدايع» گردآوري شده است.
بدين گونه با توجه به ثبت اين دو غزل در دو فصل جداگانه و با فاصله اي بسيار از همديگر، طبيعي است كه خوانندگان هر چند هم اهل دقت و ذكاوت باشند با توجه به جدا بودن اين دو غزل از همديگر شايد تنها به تشابه صوري بين وزن و قافيه و رديف آن دو توجه كرده و به غور و بررسي در نحوه اين شباهت و يا دقت بيشتر در كشف چگونگي اين اتفاق نپرداخته اند.
به عبارت ديگر پيوستگي اين دو غزل اتفاقي نيست و به صرف تشابه صوري و اشتراك در وزن و قافيه و رديف ، به وجود نيامده است بلكه پيوستگي اين دو غزل بسيار عميق است ; به گونه اي كه بدون دقت در كليت هر دو غزل و خواندن دقيق آن دو به صورت يك غزل پيوسته كشف آن ، تقريبا غيرممكن است.
گر چه در همان آغاز با نگرشي دقيق به دو بيت آغازين هر دو غزل درمي يابيم ، كه دقيقا غزل شماره يك حتي در همان بيت اول ، در جايي پايان مي گيرد، كه غزل شماره دو، از آنجا آغاز مي شود. بدين گونه كه در غزل شماره يك وقتي شاعر در مطلع غزل مي گويد:
برای خواندن مقاله بر ادامه مطلب کلیک کنید
سپهري از كساني است كه راه نيما را شناخته بود اما اين را با خود با شخصيت يگانه خويش پيمود او خود را با رنگ و كلمه بيان مي كرد مصالح خلاقيت او هم رنگ بود و هم كلمه و او با اين هر دو نقاشي مي كرد . يا با اين هر دو ماموريت ادبي خود را انجام مي داد تعجب نفرمائيد كه براي نقاشي او نيز تامل به ماموريت ادبي شده ام مي دانيد كه در نقاشي ايراني از گذشته هاي دور به خاطر منعي كه اسلام در مبارزه با آثار بت پرستي پيش آورده بود . پرسپكتيو ناگزير حذف شده يكي از منتقدين غربيي مي گويد نقاشي در آبستره همانجائي رسيده است كه نقاشي ايران اسلامي در طي قرون مي پيمود يعني در اين نقاشي نيز مانند آبستره رنگها يكديگر را فرا مي خوانند . نقاشي ماموريت ادبي مي يابد .
در اين كه مرگ و خودكشي همواره ضميمهي پروندهي بزهكارانهي صادق هدايت بوده ترديدي نيست و در اين هم نبايد ترديد كرد كه در نيم قرن گذشته مصلحين اخلاقي - در خانواده و جامعه - به هر جواني هشدار دادهاند تا مبادا به نوشتار هدايت به خاطر مرگانديشي و خودكشي نزديك شود. و گرچه اين هشدارها اغلب عبث بوده است. زيرا همهي ما نيز شايد آن اندرزها را شنيدهايم و از قضا بيشتر ما كتابخواني جدي را با هدايت شروع كرديم و با اينكه ممكن بود قصههايي مثل بوف كور و سه قطره خون را درست نفهميم، ولي چيزي در آنها بود كه ما را به سوي خود ميكشيد و از اين رو بسياري از ما نوشتههاي هدايت و تاريكترين و ماليخولياييترين آنها را كه بوف كور است، بارها خواندهايم و اغلب با اين فكر كه انگار مرگ انديشي هدايت در فرهنگ ما يك ضد ارزش و حركتي خلاف جريان آب بوده است! با اين كه ظاهرا" هشدارها را نشنيده ميگرفتيم، ولي پنهاني فاصلهي خود را نيز با مرگ انديشي هدايت حفظ ميكرديم تا مبادا ميل خودكشي به ما سرايت كند! گويي صداي مرگ مرگ فقط به گوش هدايت و راوي بوف كور و زنده بگور و سامپينگه ميرسيده و نه به گوش ما كه از بچگي در "فرهنگ مرگ" بزرگ شده بوديم و مرگ در دو قدمي ما بود يا بالاي سرمان پرپر ميزد و ما نميبايد يك لحظه از فكر مرگ غافل ميشديم و آن دو وجب خاكي را كه قرار بود در آن دفن شويم از جلوي چشممان دور كنيم! انگار كه جامعهي ما از آغاز تا نوشتار هدايت، همهي تاكيدش بر زندگي بوده و هر كودكي را از آنگاه كه در خشت ميافتاده تا آنگاه كه سر به خشت لحد ميگذارد، براي زندگي و با شور و شوق زندگي پرورش ميدادهاند! و اين تنها هدايت و استثناهاي نابهنجار بيمانند او بودهاند كه هنجار زندگي خواهي را در اين سرزمين مخدوش كردهاند. انگار تمامي يا وجه غالب ادبيات و عرفان ما در گسترهي تاريخ ايران زمين بر مرگ به مثابه آزادي و رستگاري متمركز نبوده است، و انگار كه اسطورهي همهي دورانها جمشيد جم، آن نخستين شهريار و دارندهي جام جهاننما و دوردارندهي مرگ را «سرور و شاه مردگان» نخواندهاند. تاملي بر اين نكته بصيرتبخش است كه چگونه جم كه بيمرگي براي مردمان خواست، شاه مردگان شد؟! و اين آغاز تاريخ اسطورهاي ماست؛ پس عجيب نيست اسطورهاي كه در اين فرهنگ، در ظلمات به دنبال آب حيات ميرود، اسكندر باشد. چه همان اسكندر مقدوني چه غير آن؛ به هر حال نامي بيگانه از فرهنگ هلني است. فرهنگي كه شايد پيشرو در شور و شوق زندگي بود و پيشرو در رويارويي با واقعيتهاي زميني و پيشرو در اسطورهزدائي آن گونه كه افلاطون روايت ميكند و شوپنهاور مهد شكوفايي «انكار خواست زندگي» را شرق ميشناسد.
ادامه مقاله را در ادامه مطلب بخوانيد
مقايسه آثار شاعران زن از لحاظ فكر و محتوا با شاعران مرد
در شعر معاصر
مقدمه:
ادبيات فارسي حضور زنان را چگونه در خود پذيرفته است؟ زنان چه فعاليت و تأثيري در ادب پارسي داشتهاند؟ و بالاخره تأثير زنان در پايهگذاري، پيشرفته و تحولات شعر فارسي، اين مهمترين جلوة ادبي زبان فارسي، چگونه بوده است؟
با يك ديد كلي بعد از ناصرالدين شاه قاجار بروز تحولاتي چشمگير در موقعيت و عملكرد زنان ايران پديد آمد به صورتي كه هماكنون زن ايراني امتيازات چشمگيري به دست آورده و از اعتبار و موقعيتي بسيار ممتازتر از گذشته برخوردار گرديده است و تقريباً همدوش و همراه مرد ايراني در مراكز علمي، فرهنگي، هنري، اقتصادي، سياسي و حتي گاه نظامي حضوري فعال دارد. دخالت زنان و تأثير آنان در آراستن صحنهها و ايجاد حوادث داستانهاي عاميانه در قرون و اعصار مختلف به يك پايه نيست. در روزگاري كه زنان در كارهاي اجتماعي شركت ميجستند و در زندگي روزمره دخالتي قوي و فعالانه داشتند، طبعاً در داستانها اهميت بيشتري مييافتند. در هر عصري كه زنان به پشت پردة انزوا رانده ميشدند و از دخالت در امور اجتماعي باز ميمانند، از اهميت و تأثير آنها كاسته ميشد. زنان در حوزه داستاننويسي حضور چشمگيري نداشتهاند مگر در زمان معاصر بنابراين تأثير اصلي و بزرگ زنان در ادبيات بيشتر در عرصه شعر بوده است.
ادامه مقاله را در ادامه مطلب بخوانيد